نامهاي به يك نوميد
|
· |
بخشي از يادداشتهاي «كامو»، با ترجمه «خشايار ديهيمي» ( ضمیمه شرق ۱۶/۲/۹۱ ) |
|
|
· |
بخشي از يادداشتهاي «كامو»، با ترجمه «خشايار ديهيمي» ( ضمیمه شرق ۱۶/۲/۹۱ ) |
|
جان به قربان تو ای میهن خونین کفنم
بودی بیت الشرفم ، گشته ای بیت الحزنم
دشمنت چار طرف اجنبی و خانگی اند
تن تنها به چه نیرو صف اعدا شکنم
دوست دشمن نسق و دشمن تو دوست نماست
راست گویم ، بپرانند ز چشم و دهنم
تاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟
یا خطا رفته به تاجیک تولد شدنم؟
همه خلقان جهان انجمن آراسته اند
در سمرقند نشد ساخته نیم انجمنم
گفت علامه اقبال که برخیز ز خواب
بزدلی گفت فلانی ست مخاطب ، نه منم
آن یکی در خم طلا سر خود کرد فرو
دیگری گفت بیا مهوش سیمین ذقنم
آن یکی گفت غم گاو و بز و بزغاله
دیگری گفت غم خانه و فرزند و زنم
دامن کوه گرفتیم و دم مرکب خویش
رفت از دست همه دامن و دشت و دمنم
ای خراسان تو بگو ساحت ایرانویج کو؟
من از این فاجعه چون شکوه به یزدان نکنم؟
کو دگر شعشعه دانش و فرهنگ بزرگ؟
کو دگر کر و فر و نعره غلغل فکنم؟
روز و شب از غم تو گریه کنان می سوزم
تو به خون غرقه و من غرق ملال و محنم
گریه من ته از آن است که درگاهم سوخت
هم نه زآن است که شد سوخته باغ و چمنم
گریه من نه از آن است که بیچاره شدم
هم نه ز آن است که فرسوده بود پیرهنم
گریم از آنکه تو را حکم به کشتن کردند
ای تو هم پایه و هم مایه انسان بدنم
گریم از آنکه ز بن مایه این قسمت تلخ
من سخن گویم اگر نیست کسی هم سخنم
گریم از آنکه به ژرفای چنین فاجعه ای
نشود خیره کس از هم نسب و هم وطنم
گریم از آنکه دو سه بی طرف بی شرفی
به سرم سنگ ببارند که من دم نزنم
گریم از آنکه تو تنهایی و من تنها تر
وطنم ، آوطنم ، آوطنم ، آوطنم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------- فرشید ابراهیمی مسئول کتابخانه بنیاد نیشابور . روزنامه شرق 29/10/90
متن نامه زنده یاد شاملو :
اوکلند
۴/فوریه/۱۹۹۱
پسر نازنینم کمال
دل انگیزترین دستاورد این سفر پرملال که کوتاه آمدیم و دراز ماندیم و
هنوز به خانه برنگشته ایم آشنایی ما با شما جوان های بلورین پاکدل است . تو
و ناصر و منوچهر و مهران آنجا در بوستون ، مجید در نیویورک ، و این جوان های
مشتاقی که در برکلی کلاس مرا هیجان انگیز و عطرآگین می کنند و از این
که به خاطر آنها پنج ماه دیگر دوری از وطن و دوستانم را که مدام تلفن می کنند و غرغر
می زنند کش داده ام هیچ پشیمان نیستم ، و با من آیدا که دلش تنگ هست
اما شکایت نمی کند ، می داند که من با جوان های پرشور سرزنده احساس جوانی می کنم .
این چند خط را می نویسم که گفته باشم ما هردو چقدر همه شما را دوست
داریم و تا کجا من احساس زنده بودن و هنوز وجود داشتن و به کاری خوردن را مدیون
شماهایم . بگذار گفته باشم که پیش از این سفر سخت ناامید بودم و دیدار امثال شما
چه قدر امیدوارم کرده است .
زنده باشید .
احمد شاملو ۶۹
کمال از کودکی تا نوجوانی همکلاس من بود . سال 56 برای ادامه تحصیل رفت امریکا . از هم بی خبر بودیم تا همین اواخر که به مدد فیس بوک او و چند تن دیگر از دوستان قدیمی را از نو کشف کردم .دیروز تصویر نامه ای از زنده یاد احمد شاملو را در فیس بوک منتشر کرد . از او خواهش کردم داستان آشنایی اش را با شاملو برایمان بنویسد . آنچه می خوانید از اوست :
از اینهمه ابراز محبت شما استادان و دوستان عزیزم خجالت زده شدم. غرض از انتشار این نامه قدردانی دوباره از شاملو و آشنا نمودن شما دوستان با نکاتی خصوصیتر از شخصیت ایشان بود. همانطور که قبلا اشاره کردم آقای شاملو برای معالجه ( عمل مهره گردن) به بستون آمدند. من در آن زمان عضو یک گروه فرهنگی بودم که در سطح شهر بستون و حومه کارهائی در زمینه معرفی هنر و ادبیات فارسی انجام میدادیم. از طریق یکی از اساتید دانشگاه هاروارد که دوست صمیمی و همکار سابق آقای شاملو بودند از سفر ایشان به بستون مطلع شدیم و در فرودگاه به استقبال ایشان و بانو آیدا رفتیم. از همان لحظهٔ اول مجذوب ساده زیستن و افتادگی او شدم. از شانس خوبم تنها کس بین دوستان بودم که بدلیل شغل شخصی توان بیشتری در تنظیم امور کاری خود داشتم و میتوانستم اوقات بیشتری را با او و آیدا صرف کنم. روزها و شبهای بسیاری را در کنار هم بودیم. از خوش صحبتی و شوخ بودن ایشان هر چه بگویم کم گفتهام. در مجموع حدود یک سال بین بستون و برکلی و چند شهر دیگر در رفت و آمد بودند و خداحافظی آخرمان یکی از سختترین روزهای زندگی من بوده و هست. تنها چیزی که خاطرم هست، از او تشکر کردم و گفتم که وجود او باعث شده که من انسان بهتری باشم و او مرا بغل کرد و بوسید . یک خاطره کوتاه هم تعریف کنم و صحبت را تمام کنم : درست چند روزی بعد از عمل ایشان زلزلهٔ رودبار،منجیل اتفاق افتاد . شاملو با آن همه درد و حالِ خراب داوطلب شد که شبِ شعری در بستون برگزار کنیم و درامد آنرا برای ساختن مدرسه ای در رودبار بوسیلهٔ افراد مورد اطمینان به ایران بفرستیم. از یک طرف هم خبر پشت خبر بود که می آمد از بی برنامگی مسوولان امر در کمک به قربانیان زلزله . شاملو حدود دو ساعتی با آن صدای زیبایش شعر خواند. در آخر حضار از او خاستند که شعر پریا را بخواند و پیرمرد خسته با صدایی خسته تر که در آن حس گله مندی از دور و دوران نمایان بود برایمان خواند. من در ردیف آخر ایستاده بودم و به جرات میتوانم بگویم که حتی یک جفت چشم خشک در آن سالن ۴۰۰-۵۰۰ نفره پیدا نمیکردی.
....... اين پرسشي است كه سالهاست ذهن مرا هم به خود مشغول كرده است. اجازه بدهيد در اينجا مراجعه كنيم به شاهنامه به عنوان پايهايترين سندِ خردِ تاريخي در ايران. من ترديدي ندارم كه دشواري كار و عظمت آفرينشي فردوسي در بركشيدن تاريخ به درون پروژه خرد است. كاري كه عمر او را خورد روايت تاريخ به عنوان مسيري از دادهها نبود، بلكه گزارش آن بود در سطح تامل بر آن. او ميخواهد تاريخ را فهميدني كند و نه صرفا شنيدني. يادم نيست چند سال بعد از انقلاب بود كه بخشي از مقالهاي از من در مجله آدينه چاپ شد با عنوان «حرامزادگان سمنگان» كه در آن با بهرهگيري از تراژدي فرزندكشي در سوگنامه رستم و سهراب كوشيده بودم نشان بدهم كه چرا و چگونه پنهان كردن تاريخ كه عبارت اساطيري آن، يا اگر بخواهيم لاكاني (Lacan) حرف بزنيم، وجه نمادين آن، «نام پدر» است سرانجام به قتل پسر به دستان پدر ميانجامد. در آنجا گفته بودم كه پنهان كردن «نام پدر» كه كتمانِ تاريخ، همه ما را «حرامزاده» ميكند، براي همين هم عنوان نوشته را گذاشته بودم «حرامزادگان سمنگان.» اين سهراب نبود كه حرامزاده بود، همانطور كه فردوسي اصرار دارد، بلكه، اگر روايتهاي ديگر از جمله فولكلوريك را هم در نظر بگيريم، حرامزاده آنها بودند كه تاريخ او را از او پنهان ميكردند و بعد با يك حرامزادگي مضاعف او را حرامزاده ميخواندند. درس نگرفتن از تاريخ به معنايي دقيق، يك ملت را حرامزاده ميكند، حرامزاده چون آن وقت آن ملت دنبال نام گمشده پدر ميگردد و بنا به آن ضربالمثل معروف فكر ميكند هر كه ريش و سبیل دارد باباست و به همين دليل هي خودش را به آغوش يك پدر جعلي مياندازد و هي با پيبردن به جعلي بودن او سَر ميخورد، تا جايي كه اين سَرخوردگي ميشود شكل آشفته و آفتزده نسبت او با تاريخ (براي اينكه مبادا به كسي بربخورد، بگويم كه من البته خودم ريش دارم). بگذاريد اين موضوع را به شكل ديگري هم بيان كنيم و آن اينكه سهرابكشي يا نسلكشي نمادين، از آنجا ناشي ميشود كه همتي براي محروم کردن سهراب از نام پدر، محرومکردن نسلي از تاريخش، در كار است. سهرابكشي هميشه ناشي است، نه از يك فراموشكاري خشك و خالي، بلكه از كوششي براي تاريخكشي؛ راه افتادن با بيل و كلنگ براي ويران كردن آثار دوره قبل، عوض كردن نام هرچيز و همه چيز. ببينيد ما در تاريخ فقط رستم و سهراب نداريم، ما، هجير هم داريم، هجيري كه به نام «حقيقتي» برتر نام پدر را كتمان ميكند. اگر فردوسي نام حقيقي تاريخسرايي ماست، هجير نام اساطيري تاريخزدايي آن است، نامي براي هر تاريخشناسي ننگين. ما همه قرباني اين هجيرها هستيم، حتي اين پدر و پسر كه سرنوشتشان به اين شكل خونين و اندوهبار، از طريق دشنهاي در پهلوگاهي به هم رقم خورده است.
------------------------------------------------------------------------------------------------
بخشی از گفتگوی روزنامه شرق با دکتر علی فردوسی مدیر گروه تاریخ دانشگاه نتردام کالیفرنیا . پنجشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۰
آقای دکتر احسان نراقی کتابی نوشته اند تحت عنوان " اقبال ناممکن " و این کتاب را به من اهدا کرده اند . من از ایشان پرسیدم به چه مناسبت کتاب را به من هدیه کرده اید؟ گفتند ، شما نمونه زنده اقبال ناممکن اید ، زیرا در جوانی با افکار بسیار افراطی شروع کرده و امروز گوشه ای نشسته و مشغول دایره المعارف نویسی ، کارهای فرهنگی ، علمی و پژوهشی هستید . این دو قضیه همان اقبال ناممکن است که کسی بتواند از آن حوزه فکری بیرون بیاید و وارد این حوزه شود .
واقعیت این است که حالا که ما می خواهیم همایش بین المللی مولانا را برگزار کنیم ، باید بگویم خودم در جوانی غیر از این فکر می کردم . به این صورت که آن موقع در تشکیلات سیاسی- انقلابی ای که داشتیم ، رسماً با بینش صوفی گری ، اشعار مولانا و رفتارهای صوفیانه مخالفت می کردم و آن را مخدراتی می دانستم که سم مهلکی برای انقلابی گری و تحرکات انقلابی و افکار آنچنانی است . در سال 1342 که به زندان افتادم تا سال 1357 که انقلاب شد ، در زندان به سر می بردم . در دوران زندان فرصت زیادی به دست آوردم که مطالعه کنم ، با گروه های مختلف آشنا شوم ، تجارب همه گروههای انقلابی که آنموقع عموماً گروه های چپ بودند و حتی مسلمان را که همه افکار انقلابی داشتند و هریک از اینها از زاویه ای دارای تجربه بودند ، مرور کنم و تجربه هایشان را بگیرم . اضافه برآن ، سالهای سال در کنج زندان مشغول مطالعه بودم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که ما اشتباه می کردیم . گرچه انگیزه های ما بسیار انسانی ، متعالی و بسیار افتخارآفرین بود و من هنوز هم از اینکه در آن راه بودم ، لذت می برم و افتخار می کنم ، به خاطر اینکه آن مبارزه علیه امپریالیسم ، برای استقلال کشور و مبارزه با استبداد و حمایت از قشر مستضعف جامعه بوده است . بنابراین انگیزه ها بسیار مقدس و در مجموع به خاطر عدالت خواهی بوده ، حالا ممکن است راهی که می رفتیم یا شیوه هایی که در پیش گرفتیم ، اشتباه بوده باشد یعنی قطعاً اشتباه است . با مبارزه مسلحانه آدم نمی تواند یک جامعه آزاد و دموکراتیک به وجود آورد . به عبارت دیگر از اعمال خشونت جز خشونت چیز دیگری بیرون نمی آید . بنابراین ما از این زاویه اشتباه می کردیم ولی در زندان وقتی این تحول فکری در من به وجود آمد ، به هرحال به این نتیجه رسیدم که بهترین راه برای متحول کردن ایرانی ها ، همان بالا بردن خرد جمعی است و باید عقلانیت را در جامعه حاکم کنیم و این عقلانیت وقتی به وجود می آید که دانایی بالا برود . طبیعی بود که از این نظر به فعالیت های فرهنگی علمی و پژوهشی گرایش پیدا کنم و در این وادی قرار بگیرم .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
گفت و گو با محمد کاظم موسوی بجنوردی ریاست دایره المعارف بزرگ اسلامی . ضمیمه روزنامه شرق شنبه 26 آذر 90 صفحه 6 تحت عنوان " ضرورت استقرار عقلانیت در جامعه " .
عبدالحمید ضیایی. دکترای فلسفه غرب از دانشگاه سوربن
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نقل از ضمیمه روزنامه شرق - شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۰ ص ۱۱ تحت عنوان : مثلث عقل ستیزی.
امیر کلام علیه السلام – به مصداق انا لامراء الکلام – خطاب به فرزند خود فرموده است : یا بنی اجعل نفسک میزاناً فیما بینک و بین غیرک ........ [1] ای پسرم نفس خود را میزان میان خود و دیگران قرار ده پس آنچه را که برای خودت دوست داری برای دیگران نیز دوست بدار و آنچه را که برای خود نمی پسندی برای دیگران مپسند ، ستم روا مدار آنگونه که دوست نداری به تو ستم شود .نیکوکار باش آنگونه که دوست داری به تو نیکی کنند و آنچه را که برای دیگران زشت می داری برای خود نیز زشت بشمار و چیزی را برای مردم رضایت بده که برای خود می پسندی .
ودر نامه به کارگزاران بیت المال می فرماید : فانصفوا الناس من انفسکم ....... [2] در روابط خود با مردم انصاف داشته باشید ....... .
در نامه به مالک اشتر می فرماید : انصف الله و انصف الناس من نفسک و من خاصه اهلک و من لک فیه هوی من رعیتک ...... [3] با خدا و با مردم و با خویشاوندان نزدیک و با افرادی از رعیت خود که آنان را دوست داری ، انصاف را رعایت کن ..... . تأمل برانگیز آنستکه رعایت انصاف نسبت به خداوند هم تأکید شده است . انسان چگونه می تواند نسبت به قدرت قاهر و مطلق بی انصاف باشد ؟ در فراز اول امام ( ع ) میزان قرار دادن نفس در رابطه با دیگران را تشریح کرده است ، پس همین میزان را در رابطه با خداوند باید در نظر گرفت . خداوند به هیچ کس ظلم نکرده و نمی کند : و ما ظلمونا و لکن کانوا انفسهم یظلمون [4] . پس ما هم نباید به او ظلم کنیم . ظلم به خداوند چگونه است ؟ عدم رعایت حقوق به معنی الاعم . خداوند همه چیز را به اندازه معلوم و معین خلق کرده است : و ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم [5] . و : انا کل شیء خلقناه بقدر [6] .
پس لازمه انصاف ورزیدن به خداوند متعال هم رعایت حقوق انسان هاست [7] و هم رعایت حقوق مابقی مخلوقات – در اصل حفظ محیط زیست .
[2]- همان . نامه 51 . ص 400 .
[3] - همان . نامه 53 . ص 404 .
[4] - قرآن کریم . سوره بقره آیه 57 و سوره اعراف آیه 160 .
[5] - قرآن کریم . سوره حجر آیه 15 .
[6] - قرآن کریم . سوره قمر آیه 54 .
[7] - دلشاد تهرانی، مصطفی . حقوق و عدالت در نهج البلاغه . فصلنامه پژوهش های نهج البلاغه . تابستان 89 . ص ص 67-91 .
دستان تو چرا ساکتند؟
---------------------------------------------------------------------------------------
شادی ارجمند که "وبلاگوار"انه۱ می نویسد ۲، عیدانه خواسته است . گرچه او به فضیلت بزرگ است و من به سال ، اجابت نمودم و با الهام از مطلب زیبایش این دو کلمه را نوشتم .
۱- پسوند "وار" زیبندگی و تناسب را می رساند.
بررسی موضع سنت گرایان در تاریخ مشروطیت و بویژه نقش شیخ فضل الله نوری ، که آل احمد با بیان : " من نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمی می دانم که به علامت استیلای غرب زدگی پس از دویست سال کشمکش بر بام سرای این مملکت افراشته شد"[1] از وی اسطوره ای نزد سنت گرایان ساخته است ، کمکی است در فهم وضع موجود و راه برون رفت از آن .
آنچه از مکتوبات شیخ فضل الله نوری و سنت گرایان متحصن در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی بدست می آید این است که ایشان با مشروطیت مخالفت نداشته و با سایر اقشار مردم و علمای آزادی خواه با تحدید و نظارت بر عملکرد شاه و جلوگیری از تضییع حقوق مردم همداستان بوده و خود را مدافع" نظامنامه "یا همان قانون اساسی می دانسته اند ، لیکن وقتی به زعم خود مشاهده کردند "نظامنامه" حاکمیت دین و شریعت را بر زندگی مردم تهدید می کند با نام بردن از "مشروطه مشروعه" مرزبندی خود را با مبارزین راه آزادی نشان دادند :
"....... سال گذشته از سمت فرنگستان سخنی به مملکت ما سرایت کرد و آن سخن این بود که هر دولتی که پادشاه و وزراء و حکامش بدلخواه خود با رعیت رفتار می کنند آن دولت سرچشمه ظلم و تعدی و تطاول است ....... و گفتند معالجه این مرض مهلک مفنی آن است که مردم جمع بشوند و از پادشاه بخواهند که سلطنت دلخواهانه را تغییر بدهد و در تکالیف دولتی و خدمات دیوانی و وظایف درباری قراری بگذارند که من بعد رفتار و کردار پادشاه و طبقات خدم و حشم او هیچ وقت از آن قرار تخطی نکند و این قرارداد او را هم مردمان عاقل و امین و صحیح از خود رعایا بتصویب یکدیگر بنویسند و به صحه پادشاه رسانیده در مملکت منتشر نمایند و گفتند نام آن حکمرانی بدلخواه بزبان این زمان سلطنت استبدادیه است و نام این حکمرانی قراردادی سلطنت مشروطه است ...... تا آنکه بحمدالله تعالی پادشاه مرحوم موفق . مساعی علماء عظام مشکور و مجلس دارالشورای کبرای اسلامی مفتوح شد ........... پس عنوان سخن و مبدء مذاکرات بی قانونی دوایر دولت بود و حاجت ما مردم ایران هم بوضع اصول و قوانین در وظایف درباری و معادلات دیوانی انحصار داشت و بعد همینکه مذاکرات مجلس شروع شد و عناوین دائر باصل مشروطیت و حدود آن درمیان آمد از اثناء نطق ها و لوائح و جرائد اموری بظهور رسید که هیچکس منتظر نبود و زائدالوصف مایه وحشت و حیرت رؤساء روحانی و ائمه جماعت و قاطبه مقدسین و متدینین شد از آنجمله در منشور سلطانی که نوشته بود مجلس شورای ملی اسلامی دادیم لفظ اسلامی گم شد و رفت که رفت و دیگر ........ در مجلس در حضور هزار نفس بلکه بیشتر صریحاً گفتند که ما مشروعه نمی خواهیم و دیگر ......... جماعت لاقید لاابالی لامذهب از کسانی که سابقاً معروف به بابی بودن بوده اند و کسانی که منکر شریعت و معتقد به طبیعت هستند همه در حرکت آمده و بچرخ افتاده اند سنگهاست که به سینه میزنند و جنگهاست که با خلق خدا می کنند و دیگر روزنامه ها و شب نامه ها پیدا شد ........ و اینکه باید در این شریعت تصرفات کرد ..... و همه را با اوضاع و احوال و مقتضیات امروز مطابق ساخت از قبیل اباحه مسکرات و اشاعه فاحشه خانه ها و افتتاح مدارس تربیت نسوان و دبستان دوشیزه گان و صرف وجوه روضه خوانی و وجوه زیارات مشاهد مقدسه در ایجاد کارخانه جات و در تسویه طرق و شوارع و در احداث راههای آهن ........... "[2]
اطلاق سنت گرا به مفهوم امروزی آن به کسانی که دیروز آن گونه سخن گفته بودند از باب مسامحه بلا اشکال است زیرا تعصب ورزیدن به فهم خود از دین و مذهب حقه از خصوصیات بارز این نحله است وگرنه اینکه ایشان مدرسه تربیت نسوان و دبستان دوشیزگان و صرف وجوه پرداختی مؤمنین در ایجاد صنایع و جاده و راه آهن را همتراز فاحشه خانه و اباحه مسکرات دانسته اند ، امروزه مورد قبول هیچ سنت گرایی نیست .
"حالا از برادران پاکیزه نهاد و همکیشان ایرانی نژاد سؤال می کنیم که آیا این فتنه های عجیب و این مفسده های عظیم در این مملکت واقع شده است یا نه احترام می کنیم و نمی گوییم این شرور و مفاسد از مجلس متولد شده و اینها اولاد اوست می گوییم اینها همزاد اوست ........... جهت و دلیل را هم حسب التکلیف ما خود شرح می دهیم .......... در این عصر ما فرقه ها پیدا شده اند که بالمره منکر ادیان و حقوق و حدود هستند این فرق مستحدثه را برحسب تفاوت اغراض اسمهای مختلف است ( آنارشیست ) ( نهلیست ) ( سوسیالیست ) ( ناطورالیست ) ( بابیت ) و اینها یک نحو چالاکی و تردستی در اثاره فتنه و فساد دارند و بواسطه ورزشی که در این کارها کرده اند هرجا که هستند آنجا را آشفته و پریشان می کنند سالهاست که دو دسته اخیر از اینها در ایران پیداشده و مثل شیطان مشغول وسوسه و راهزنی و فریبندگی عوام اضل من الانعام هستند یکی فرقه بابیه است و دیگری فرقه طبیعیه این دو فرقه لفظاً مختلف و لبأ متفق هستند و مقصد صمیمی آنها نسبت به مملکت ایران دو امر عظیم است یکی تغییر مذهب و دیگری تبدیل سلطنت ......... بالجمله تمام مفاسد ملکی و مخاطرات دینی از اینجا ظهور کرد که قرار بود مجلس شورا فقط برای کارهای دولتی و دیوانی و درباری که بدلخواه اداره می شد قوانینی قرار بدهد که پادشاه و هیئت سلطنت را محدود کند و راه ظلم و تعدی و تطاول را مسدود نماید امروز می بینیم در مجلس شوری کتب قانونی پارلمنت فرنگ را آورده و در دائره احتیاج بقانون توسعه قائل شده اند غافل از اینکه ملل اروپا شریعت مدونه نداشته اند لهذا برای هرعنوان نظامنامه نگاشته اند و در موقع اجراء گذاشته اند ......... باری بعد از بیدار شدن حضرات مؤسسین مجلس از حجج اسلام و سایر مسلمین بظهور این فتن و بروز این مفاسد ......... قرار قاطع بر جلوگیری ابدی از تصرفات لامذهبان در این اساس متین داده شد و جلوگیری از دخالت و تصرفات این فرقه های فاسده مفسده بنگاشتن و ملحوظ داشتن چند فقره است در نظامنامه اساسی یکی آنکه ......... بعد از لفظ مشروطه لفظ مشروعه نوشته شود دیگر آنکه فصل دائر بمراعات موافقت قوانین مجلس با شرع مقدس و مراقبت هیئتی از عدول مجتهدین در هر عصر بر مجلس شوری به همان عبارت که همگی نوشته ایم بر فصول نظامنامه افزوده شود ........... و دیگر آنکه ....... فصلی راجع به اجراء احکام شرعیه درباره فرقه بابیه و سایر زنادقه و ملاحده در نظامنامه اساسیه منظور و مندرج گردد و دیگر آنکه چون نظامنامه اساسی مجلس را از روی قانونهای خارج مذهب ما نوشته اند محض ملاحظه مشروعیت و حفظ اسلامیت آن پاره ء تصرفات در بعضی فصول با حضور همگی حجج اسلامیه شده است باید آن فصول نیز به همان اصلاحات و تصحیحاتی که همگی فرموده اند مندرج شود و هیچ تغییر و ترک بعمل نیاید برای نمونه آن تصرفات و تصحیحات و اصلاحات مثلی بیاوریم تا همه برادرهای دینی بدانند که بدواً چه بوده است و بعد چه شده است از جمله یک فصل از قانونهای خارجه که ترجمه کرده اند این است که مطبوعات مطلقاً آزاد است ( یعنی هرچه را هرکس چاپ کرد کرد احدی را حق چون و چرا نیست ) این قانون با شریعت ما نمی سازد لهذا علماء عظام تغییر دادند و تصحیح فرمودند زیرا که نشر کتب ضلال و اشاعه فحشاء در دین اسلام ممنوع است ....... پس چاپ کردن کتابهای ولتر فرانسوی که همه ناسزا بانبیاء علیهم السلام است و کتاب بیان سید علیمحمد باب شیرازی و نوشتجات میرزا حسینعلی تاکردی و برادر و پسرهایش که خدا یا پیغمبر یا امام بابیها هستند و روزنامجات و لوایح مشتمل بر کفر و رده و سب علماء اسلام تماماً در قانون قرآنی ممنوع و حرام است لامذهبها می خواهند این در باز باشد تا این کارها را بتوانند کرد . "[3]
آیا این همان دغدغه امروزی اصول گرایان نیست؟ آیا اصلاح طلبان امروز پس از یکصدسال همان حرف مشروطه خواهان را نمی زنند؟ گیرم برخی اجزاء قانون اساسی عوض شده باشد . دلیل این کندی و ناپیوستگی در تحقق مطالبات مردم کشور ما چیست؟ " هرجا روحانیت و روشنفکری زمان باهم و دوش به دوش هم یا در پی هم می روند در مبارزه اجتماعی بردی هست و پیشرفتی و قدمی به سوی تکامل و تحول . و هرجا که این دو از در معارضه با هم درآمده اند و پشت به هم کرده اند یا به تنهایی در مبارزه شرکت کرده اند از نظر اجتماعی باخت هست و پسرفت و قدمی به سوی قهقرا."[4] مشروطه خواهان با اعدام شیخ فضل الله نوری به نظامنامه خود رسیدند و عقب نشینی شاه موجب شکست استبداد صغیر شد ، اما دیری نپایید که با کودتای اسفند 1299 و بدنبال آن سیطره رضاخان بر کشور ، بهار مشروطه ایرانی خزان و سر رشته کار از دست سنت گرایان و تجدد خواهان – هردو – بدر شد . چرا؟ نبود امنیت در کشور موجب پیدایی آن مشت آهنین شد . شیخ ابراهیم زنجانی در خاطرات خود می نویسد که برای زیارت مرقد امام هشتم ( ع ) به دلیل نبود امنیت با عبور از مرز و از طریق همسایه شمالی به مشهد رفته و برگشته است : " ترکمان ها که بسیار دلیر و وحشی و سرکش بودند و به تدریج از اطاعت به دولت مهربان مسلمان ایران بیرون رفته ، سال های سال ایران و خصوصاً سمت خراسان معرض چپاول و تاخت وتاز ایشان بوده .... تا نزدیک طهران و اصفهان غارت می کردند . در جوانی ما راه مشهد ناامن بود، قافله و زوار می بایست در طهران یا سمنان مثلاً جمع شوند ، با توپ و فوج حرکت کرده ، تا به مشهد طوس رفته بازگردند [5] . سرکوبی قدرت های محلی در گوشه گوشه کشور نیز مؤید همین مطلب است . همه به امنیت نیاز داشتند و مهم تر از همه امنیت اقتصادی برای سرمایه گزاری بود . شیخ ابراهیم زنجانی در ترسیم وضعیت آنروز می نویسد : " خوانندگان بدانند که سبب بدبختی سکنه ایران چیست که برخلاف ممالک دیگر ثروت در هیچ خانواده تا دو پشت و سه پشت پاینده نمی شود و مردم دیگر هرگز به یکدیگر و به هیچ معامله و شرکت و تجارت و بنای کارخانه و سایر آبادی رغبت و اعتبار نمی کنند . ناچار کسانی که از این اقدامات می کنند یا قرض می دهند و یا شرکت می کنند باید اطمینان داشته باشند در صورت اختلاف و ظهور خلاف مرکز احقاق حقی هست و دزدان و خورندگان مال مردم و جانیان بترسند که محکوم می شوند و حق مردم گرفته می شود و مجازات و مؤاخذه هست ، لکن در ایران نه کسی امید احقاق حق دارد نه کسی باک از تعدی و جنایت و خوردن مال مردم و سایر بدی ها . بلی ، سبب جلای وطن بسیاری از ایرانیان و پناه بردن به ممالک خارجه و به کار حمالی و عملگی پرداختن و با هر زحمت سوخته و ساختن ، از زحمت و تعدی مأمورین دیوان و از این آفات قاضیان و تجاوزات متلبسان به هیأت علما و دینیان است . از این بدبختان که در قفقازیه و ترکستان و هند و عربستان و جاهای دیگر جهان پراکنده اند و سرافکنده بپرسید ، خواهید دید اغلب از خانواده های بزرگ و مالدار و تجار بوده که به چنگال مأمورین و حکام افتاده و لخت و بی خانمان گردیده اند " .[6] توجه داشته باشید که تا آن زمان از صنعت جدید در کشور 69 کارخانه بین سالهای 1239 تا 1301 در ایران دایر شده بود از قبیل پارچه بافی – پنبه پاک کنی – قالی بافی – کاغذ سازی – تولید قند – شیشه و چینی – اسلحه و پیستون سازی – کبریت و شمع سازی .... که متوسط جمعیت کارگران شاغل در آنها از ده نفر تا صدوپنجاه نفر گزارش شده و بیش از دوسوم آنها متعلق به سرمایه داران خارجی بوده است .[7] جامعه همانند یک انسان است و همانطور که انسان نیازهایی دارد و مهم ترین آن ها امنیت است ، همانگونه هم جامعه نیازمند امنیت است . به این مجموعه بیفزایید علاقه دولت انگلیس به لزوم وجود یک قدرت متمرکز در ایران به منظور جلوگیری از نفوذ دولت روس در ایران و به خطر افتادن منافع انگلیس در هند . برکسی پوشیده نیست که سیاست و وصیت پتر کبیر تزار روس دسترسی به آبهای گرم خلیج فارس بوده و حتی امروز هم این نگاه وجود دارد ، نمونه آن هم علاقه روسیه به میانجیگری در مسأله جزایر سه گانه خلیج فارس است . رمز هواداری انگلیس از مشروطه خواهان در همین نکته نهفته است و شک نباید داشت که اگر دولت روس به جای حمایت از شاه قاجار طرف مشروطه خواهان را می گرفت ، دولت انگلیس به حمایت از قاجار بر می خاست . بنابراین موضوع اشتراک یا تضاد منافع دولت ها را نباید به چیزی از قبیل سرسپردگی این به انگلیس یا نوکر صفتی آن برای روس فروکاست . امروز ، هم اصلاح طلبان نگران آزادی و رفاه اجتماعی و حقوق انسانی مردم هستند و هم سنت گرایان دغدغه دین و ایمان مردم را دارند و هردوی اینها در جهان امروز که معادلات سیاسی بسیار پیچیده شده و مرزهای واقعی در برابر امواج حاصل از انفجار اطلاعات رنگ باخته است در نبود امنیت حاصل نمی شود و اگر بشود پایدار نخواهد ماند . تداوم استبداد از قاجاریه تا پهلوی فرصت تاریخی را برای هم زیستی میان آزادی و برابری و مساوات با اندیشه الهی و دینی و پخته شدن آن خامی ها از بین برد و بیم آن می رود که بازتولید مناسبات استبدادی و اقتدارگرایانه فرصت دوباره ای که وقوع انقلاب اسلامی بهمن 57 و فراز و نشیب آن در دوره سی ساله پس از آن پیش روی ملت ایران نهاده است ، از میان بردارد و گفتمان مردم سالاری دینی که پاسخی درخور به مطالبات آزادی خواهانه و دین مدارانه مردم بود ، با ناکامی روبرو شود . هنوز هم وجود وحدت و امنیت برپایه منافع ملی شرط لازم برای برقراری و تداوم مردم سالاری دینی است . خطاب های عبرت آموز و مشفقانه در این روزها مبنی بر لزوم حفظ وحدت ملی و پرهیز از افراط گرایی چه بجاست و این همان سنگری است که باید پشت آن پناه گرفت .
[1] - آل احمد ، جلال . غرب زدگی .فصل 6 .ص 78
[2] - رضوانی ، هما . لوایح آقا شیخ فضل الله نوری . ص ص 27-28 .
[3] - رضوانی ، هما . همان منبع . ص ص 30- 32 .
[4] - آل احمد، جلال . در خدمت و خیانت روشنفکران . انتشارات فردوس . چاپ اول .1372 .ص 275 .
[5] - زنجانی ، ابراهیم . خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی ( سرگذشت زندگانی من ) . به اهتمام غلامحسین مرزا صالح . ص 118
[6] - زنجانی ، ابراهیم . همان منبع . ص 118
[7] - محمودی، جلیل و ناصر سعیدی . شوق یک خیز بلند . ص ص 40-48 .